تبليغاتX
I Want To Spend My Lifetime Loving You

I Want To Spend My Lifetime Loving You


لحظه ها پی در پی

در قمار زندگی می بازند

ساعتها روزها ماهها

همه میمیریند . حتی من

و فردا امروز فراموش خواهد شد

یار دیگر که می آید سراغت

من نیز فراموش خواهم شد

هیچ می دانی شمعها از بهر چه میسوزند ؟

به یاد اولین شمعی که سوخت

میسوزند و می نالند

کاش می شنیدیم ناله شان را

و چکاوک هر دم می نالد

هیچ می دانی چرا ؟

چون خوب می داند عاشقش روزی میمیرد

و خوب میدانم

روزی که من میمیرم

هیچ کس با خود حتی نمی گوید

که چرا آخر مرد ؟ !!!


--- --- --- --- -- -- --- -- -- --- --- --- -- -- --- --- ---


زندگی را نخواهیم فهمید

اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی

وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟


زندگی را نخواهیم فهمید

اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر

داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا

از آرزوهایمان اجابت نشدند.


زندگی را نخواهیم فهمید

اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک

لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.


زندگی را نخواهیم فهمید

اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط

چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.


زندگی را نخواهیم فهمید

اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک

بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.


زندگی را نخواهیم فهمید

اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز

می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از

اعتماد ما سوءاستفاده کرد.


زندگی را هرگز نخواهیم فهمید

اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات

عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.


زندگی را نخواهیم فهمید

اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده

بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.

 

پاورقی:

دل من خطا نکرده ...



+نوشته شده در ساعتتوسط فرزاد | |




رویاهایم

رنگشان سبز بود

مثل همه سبز رنگهایی که

دوست دارم

تو که رفتی...

نمی دانم چه شد

که خاکستری شد

همه شب

رنگ سبز می پاشم

به رویاهایم

صبح همه را خاکستری می بینم


پاورقی :


1.

زندگی آن چرخونکی است که گاهی لجبازی‌اش می‌گیرد و می‌گوید بچرخ تا بچرخیم.

و آن‌روز است که مهلت ماندن تمام شده و باید برویم اما کسی که منتظرش بودیم نیامده است!


2.

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند

چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی

شاید باور نکنی، از من همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی

میماند و خود کاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت

شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی،عکسم را در صفحه سفر کرده ها

ببینی شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار

سیمانی کوچهاِتان بکند و پاره کند

تمام دغده هایم این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن

بگویم؟

آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟

اگر من باشم میگویم آری ...

شاید باور نکنی، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم

بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم،دوست دارم، دشتها، دریا ها،کوه

ها،جنگلها،ستاره ها و هرچه در کاینات هست همه وهمه کلمه شوند تا بهتر بنویسم

دوست دارم تا به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان،زیر

آفتابی نارس مرا زمزمه کنند

میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند و نگاهت

کنند تا به حقیقت این جمله را دریابی که می گوید: مرا از یاد خواهی برد

نمی دانم؟ ولی می دانم از یادم نخواهی رفت ...


3.

شقایق عزیزم

میدانم که میدانی

میدانی که میدانم

می مانم که بمانی

تنهایی  ؟؟؟

میگی تنهایی !!!!

میگی میخوام تنها باشم

ولی میدونی که این یه حرفه

من که تنهات نمیذارم ...

در دلت خواهم ماند

و دلت را پیشم نگه خواهم داشت


حرف دل !!!!

به حرف دلت گوش بده

بحرف غرورت گوش نده


چمدونتو داره یادت میره ببری

چمدونی که دلت توشه

دلی که واسه تو می تپه


شاهزاده

سرزمین

عشقم


شقایقم

دوستت دارم


+نوشته شده در ساعتتوسط فرزاد |



من که هرآنچه داشتم، اول ره گذاشتم

حال براي چون تويي،

اگر که لايقم بگو.

   

تا گل غربت نروياند بهار از خاک جانم

با خزانت نيز خواهم ساخت،

خاک بي خزانم

گرچه خشتي از تو را، حتي به رويا هم ندارم

زير سقف آشنايي ها مي خواهم بمانم

بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري

دوست دارم در قفس باشم که زيباتر بخوانم

 

در همين ويرانه خواهم ماند و از خاک سياهش

شعرهايم را

به آبي هاي دنيا مي رسانم

گر تو مجذوب کجا آباد دنيايي، من اما

جذبه اي دارم که دنيا را به اينجا مي کشانم

نيستي شاعر که تا معناي حافظ را بداني

ورنه بيهوده نمي خواندي به سوي عاقلانم

 

عقل يا احساس، حق با چيست؟

پيش از رفتن اي خوب

کاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم.


+نوشته شده در ساعتتوسط فرزاد | |



باید گریست.باید گریه کرد،اشک ریخت و سوخت.باید گریست

 برای قفس هایی که ازسایه خسته اند.باید بود برای شبهایی

که باران می بارد.ای که به آسمان غریبی ام بدرود گفتی...

 من بی تو غریب ترین شرقی دنیایم.

 کجایی ای صمیمی ترین رویای کودکانه ام...کاش پنجره ای بود...

 کاش باز هم آسمان آبی بود...کاش باران می بارید تا از قفس چوبی

 برایت ترانه می خواندم.




فنا میشوم...آیا گناهکارم...می ترسم...می ترسم از اینکه روزی عشق و

ناکامی با هم بیامیزند.چگونه به چشمهایت بنگرم و بگویم هنوز دوستت دارم

آیا باور خواهی کرد؟؟آیا مرا با همین که هستم خواهی پذیرفت؟؟

 من چگونه بازیچه ی قلب خویش شدم؟؟چگونه اسیر شدم؟؟خدای من مرا

 از این مرداب تلخ بایدها برهان.خدایا به او بگو نگرانی در چشمهایم موج میزند

 بگو که در کوچه های خاکی دلواپسی گم شده ام.بگو که می خواهم پیدایم

 کند.خدایا این درد و اندوه تا به کی بر من پادشاهی خواهد کرد؟؟

 خدایا به من بگو تا کجا باید پا برهنه برای اثبات هستی ام بروم؟؟

 به من بگو که اشتباه نمی کنم .بگو که هیچ طوفانی در راه نیست.


+نوشته شده در ساعتتوسط فرزاد | |

 

 

عشق همین جاست در نفس هایت ...

 

تو کجایی ...!

تو کجایی ...!

تو کجایی ...!

تو کجایی ...!

تو کجایی ...!

تو کجایی ...!

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط فرزاد | |

 

 

کریسمس مبارک شقایق

نمیدونم چرا کریسمسو بیشتر عید دوس دارم

اصلا قابل مقایسه نیست واسم

اصلا از همه مراسم خارجیا بیشتر خوشم میاد

 

اینم اون ماشینه که دوسش داری

خیلی خوشگله

" فراری لاجوردی "

ایشالا یه روز بشینی پشتش البته با من


چقد آهنگ وبم قشنگه :-s 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط فرزاد | |

 

 

 

عهدیست میان من و چشمهایت

سبز خواهم ماند

تا زمانی که آسمانم باشند

نظاره کن مرا

چه زیبا میشوم میان دستهایت

و با هر بوسه ات پیوند میزنی نگاهم را با ابدیت

و من با هزاران اندوه

هر صبح

هرس میکنم شاخه های خواهشم را

مبادا فرا رود از مرزهای صبوریم

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط فرزاد | |

 

 

سراسر شب را به یادت می اندیشیدم

پنجره باز بود و باد دفتر شعرم را ورق می زد

و دیوانه وار در هوا می پراکند

پرده اتاق در باد می رقصید... همه چیز حاکی از تو بود

چشمهایم...صدای باد...سکوت شب...وترانه ی تنهایی من

در دل تاریکی

ستاره ها سر گردان... مهتاب دلتنگ بود چو من ...

آه... چه بی انجام می رفتی ...

آنگاه که من ترانه ام را به تو تقدیم می کردم

 

پ.ن:

این حرفای خودت نیست خودتم میدونی ...

اجبار نیست ولی مجبور شدی میدونم ...

 

+نوشته شده در ساعتتوسط فرزاد | |

 

 

 

حتــي غريبــه‌ها مي‌دانند


كــه شانــه‌هاي غـرورت


تــشنه هـــق هـــق اســت


حتــي مي‌دانند


كه بــايد پلكهــايت را


دوســت داشــت


تــا آشنــايي را نشنــاسي .


مي‌دانــي ؟


مــن هيــچ بـغضي را ارزان


نـفروختـــه‌ام


تنهـــا ،


سـايـه‌هـــاي حضــورم را


پــوششي مي‌كنــم


بــر شانـه‌هــاي عريــان غـرورت


تــا ،


غــريبــه‌اي عبــور نـكـنـد .


مسلط شـــده‌اي بـــر من ...



تـــو را مي‌گويــم ...


تـــازيانه مي‌زنــي ...


هـــي ديـــوانــه ...


مـــي‌خواهم بــگويــم :


تـــازيــانه از ســرم بــردار ...


مـــي‌تــرسم بــگويـنـد ديـــوانــه شـــده‌ام ...


بـــا خـــودم كلنـجـــار مـــي‌روم ...


تـــا ديـــوانــگي بـــه ســـراغم نيـــامده ...


بــرگرد ...

 

ناگهانی تر از آمدنت، می روی  ...     

  بی بهانه ...


من می مانم و باران های بی اجازه

این رسمش نیست ...

 بیا خوب شیم ...

 

+نوشته شده در ساعتتوسط فرزاد | |

 

 

دیشب به یاد تو

هفت آسمان را

به جستجوی ستاره ات بوئیدم

سرت را روی شانه ام بگذار

دیگر برایت نه حافظ می خوانم، نه شمس، نه حتی سهراب

فقط تو ... شعر تو را خواهم گفت ...

  

 

+نوشته شده در ساعتتوسط فرزاد | |